برای رها
برای رها ، برای همه دوستانم که دوستشان دارم . اما برای رها بیشتر
نوشتن گاه سخت به نظر مي رسد و گاه غير ممكن . اما با تراوش جوهر ، رقص قلم بر كاغذ شروع مي شود و جملات در پي كلمات خلق مي شوند . سعي كرده ام جملاتم تمايلات دروني ام را عكس ديوار كنند . و تلاشم رهايي از قيد و بندهايي است كه برايمان ترسيمش كرده اند از جنس زنان هستم و دوستدار مردان . نه مرد ستيز بوده ام و نه زن گريز . در جملاتم سعي كرده ام مراعاتش كنم اما گاه نتوانسته كه با توصيه دوستان به تيغ پيرايش سپرده ام و مطلبم را بند انداخته و زيبايش كه نه ، متعادلش كنم .
كساني كه مرا به اينجا آورده اند خودشان قلمهاشان را در جيب مخفي كرده اند و مرا تنها رها كرده اند اما دوستاني كه هر بار با ديدن نظراتشان بارقه اميد در چشمانم مي درخشد و باز مطلبي ديگر و اين بوده تا به امروز . توصيه دوستان را نه از سر انتقاد كه از باب نصيحت به گوش جان مي شنوم و حتما مراعاتش مي كنم اما نمي دانم نظيرش را خواهم ديد يا نه ؟
تابستان اينجا خيلي گرم است ... اما مطالبم اون گرماي قبلي را ندارد كه خود مي دانم ، محافظه كار شده ام نمي دانم ، تنبل شده ام ، شايد . از دوستان ياد گرفته ام ، حتما . آنان نيز مثل من يا نمي نويسند يا جلاي قبلي ندارد . باز هم اين پست شخصي شد اما حرفهاي درونم است . توان نوشتن حرفهاي دلم آرزوست اما جراتش را ... اعتراف مي كنم ندارم ... بگذريم شبي خوش برايتان آرزومندم
این خواب نیست ....
- باز خواب رفتی و این اراجیف اومد تو خوابت ؟ ....
آیا محبت را تو خواب باید دید ؟
وقفه ای کوتاه
امروز نه ، فردا
فردا هم که آمد : امروز نه ، فردا
فردای آن روز هم که آمد : امروز نه ، فردا
و الی آخر تا اینکه شد ۲۶ روز ( اگه حسابم درست باشه )
نزدیک ۲۶ روز از آخرین مطلبم می گذرد و باید تشکر کنم از دوستانی که مرا مورد لطف قرار می دادند و به وب لاگم سر می زدند . خواستم این را نوشته باشم تا بدانند که هنوز هم هستم ....
سمیه را اخراج کردند
سمیه را اخراج کردند شاید برای زن بودنش
سمیه را اخراج کردند شاید برای راستگوییش
سمیه را اخراج کردند شاید برای جرم دیگران
سمیه را اخراج کردند شاید برای اینکه دیوارش کوتاه بود
سمیه را اخراج کردند شاید به همه این دلایل
سمیه میناخانی را از قاب کنار وبلاگش فقط دیده ام اما دوستش دارم ...
سمیه دنیایی است از حرفهای نگفته که شاید در پی اخراجش صفحات وب لاگ پر از آن حرفها گردد .
و اما سمیه دیگرم دوست دوران دبیرستانم در غم از دست دادن پدرش به سوگ نشسته با او همدردی می کنم ... یادش بخیر اون روزها که پدرش را بیشتر می دیدم ... مرد خوبی بود
نوشتم
شايد نگفته ها جمع كردن عادت ما شده ، شايد حسي است نمي دانم ، شايد حيايي است و شايد هر چه كه ما را خاموشي دعوت مي كند دهانمان را مهر خاموشي زده ...
شرمسار دوستانم ... همين را نوشتم تا بودنم را حس كنند ...
